أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

112

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

شعر « 1 » ياد آور زانگهى كان « 2 » مجمع محشر بود * هر كسى را رو بسوى درگه داور بود هم بسان و « 3 » سيرت نادان بود « 4 » دانا در او * وز تحير هر كسى در كار خود مضطر بود مهتران با كهتران اندر مقام ذل به‌پاى * فرق نه اندر ميان مهتر و « 5 » كهتر بود وان اميران چون اسيران پيش حق عاجز شده * چاكران چون خواجگان و خواجه چون چاكر بود اى بسا كز بيم هجران ديده‌ها پرخون شود * وى بسا كز هول دوزخ دست‌ها بر سر بود بس « 6 » كسا كز رحمتش محروم گردد بىسبب * بس كسا با جرم و زلّت كايزدش « 7 » ياور بود اين سخن باور ندارى غافلا امروز تو * آه از آن گه كاين سخنها مر ترا باور بود

--> ( 1 ) - بيت ( 2 ) - ياد كن آن روز را كى آن ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - چنان ( 6 ) - بسا ( 7 ) - در متن : كيزدش